تبلیغات
من و او
 

می خوام از گذشته بگم... ( قسمت1 تا 8)

نوشته شده توسط :خانم آ !
سه شنبه 26 اسفند 1393-12:52

تصمیم گرفتم ادامه بدم...

برای دوستان جدیدم اینو بگم که من وقتی این وبلاگ رو شروع کردم با پسری بنام محمد دوست بودم... و در حین اینکه روزمره گیهام رو درباره خودم و محمد مینوشتم از گذشته و اتفاقاتی که برام افتاد هم مینوشتم... اما وقتی با محمد بهم زدیم دیگه همه چی تموم شد و گذاشتم کنار... حدود یکسال و نیم پیش (وای چقدر زود گذشت!!!!)

این زیر قسمت 1 تا 8 از گذشته منه که دوستان قدیمی قبلا خوندنش...وقایع مربوط به نامزدی منه... که مربوط به حدود 22 سالگی منه و شرحش رو ناقص رها کرده بودم
اگه بهم انگیزه بدید ادامه میدمااا (یجور تهدید بود)

 

ادامه مطلب :

ارتباط ها 3 + پی نوشت

نوشته شده توسط :خانم آ !
یکشنبه 23 شهریور 1393-14:18

همکار خواستگار هم رفت!
داشتم بهش عادت میکردم. دقیقه ای نبود که یه اس ام اس ازش روی گوشیم نباشه و دوساعتی نبود که زنگ نزنه!!
راهی به دلم پیدا نکرد و منم دیگه بزور جداش کردم.
قرار بود 5شنبه ی گذشته(این یکی 5 شنبه نه،قبلش) دوباره یه سر بیاد شهرمون... که خیلی روک باهاش صحبت کردم و گفتم هیچ فایده ای نداره ، توروخدا دست از سرم بردار چون دیگه واقعا دارم خسته میشم...
تا حالا همچین موردی نداشتم که اینهمه سمج باشه!!


ادامه مطلب

ارتباط ها 2

نوشته شده توسط :خانم آ !
دوشنبه 3 شهریور 1393-11:07

پنج شنبه گذشته اومد شهر ما و شب با هم بیرون بودیم(همکار هستیم ولی کارهامون مجزاست و شرکت توی جاهای مختلف کارهای مختلف داره)
شهر ما رو اصلا بلد نبود و کلی توی خیابونا باعث خنده شد چون گاهی یه مسیر رو دوبار رفتیم و البته منم چون تنهایی زیاد جایی نمیرم و ماشین هم از خودم ندارم خیابونهای پیچ در پیچ و گیج کننده رو بلد نیستم!!
رستوران رفتیم و یه پارک هم رفتیم و پیاده روی کردیم...
شب حدود 10 و نیم رسوندم دم خونه.


ادامه مطلب

ارتباط ها

نوشته شده توسط :خانم آ !
شنبه 25 مرداد 1393-11:01

آقا منم یه چیزی بنویسم!

سلام علیکم
قبلا چند سال پیش یه پسری منو خیلی دوست داشت که من هیچ علاقه ای به اون نداشتم. یه آشنایی اولیه پیدا کرده بودیم و سریع میخاست خواستگاری بیاد.
توی اس ام اس بود که بهش گفتم من علاقه ای ندارم. و اونم آخرین جمله ای که به من گفت این بود که: همیشه همینطوره، آدم یکی رو دوست داره و اون کسی دیگه ای رو...


ادامه مطلب

6 ماهی گذشت از آخرین پست!

نوشته شده توسط :خانم آ !
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393-12:52

پی نوشت: صحرا کجایی؟ غزل جان تو هم که نیستی

دلم یدفعه ای هوای دوستانم و وبلاگ رو کرد

به وبلاگهاتون یکی یکی سر زدم

ادامه مطلب

حس تازه

نوشته شده توسط :خانم آ !
سه شنبه 2 مهر 1392-14:59

این یک ماه خیلی اتفاقات خوب برام افتاده!
البته از لحاظ کار و درآمد!... به قول خواهرم "احساس رضایت از خود" ام رفته بالا...

 بشاش و سرحال شدم و روحیه ام قوی شده... ( بغیر از اون یک شب که اون خواب رو دیدم)

استرس ها و دلتنگیهای عشق رو دیگه ندارم... و کلا روند زندگیم یه شکل دیگه شده...
از آدمی که بیشتر خواسته هاش در طلب عشق بود دارم تبدیل میشم به آدمی که دنبال موفقیتهای شغلی و پولیه!
قبلا هم سر کار میرفتم اما حالا و با موقعیت جدید ، یه دید دیگه بهش پیدا کردم! حس جالب و جدیدیه...


دوستای گلم بزودی منم بهتون سر میزنم... ببخشید منو... زیادی لوس شدم!


خواب...

نوشته شده توسط :خانم آ !
یکشنبه 24 شهریور 1392-14:44

دیشب خوابش رو دیدم...
صبح که از خواب بیدار شدم و خوابم رو مرور کردم یه بغض سنگین همه گلوم رو گرفت...

با اینکه تلاش کردم خودمو سرگرم کنم و بهش فکر نکنم ولی اعتراف میکنم که هنوز نتونستم


مممممممم!

نوشته شده توسط :خانم آ !
دوشنبه 21 مرداد 1392-15:57

به زودی در این مکان یک پست نوشته می شود

(آقا خو نمیدونم چی بنویسم)


مسافرت شمال!!




ادامه مطلب

مطلب رمز دار : ....

نوشته شده توسط :خانم آ !
یکشنبه 20 مرداد 1392-00:48

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



القصه...

نوشته شده توسط :خانم آ !
چهارشنبه 19 تیر 1392-14:39

آدم ها که عوض می شوند
از سلام و شب بخیر گفتنشان می شود فهمید...

از حرف ها و نگاه ها
از گودال های عمیقی که بین تو و خودشان میکنند...

و درونش را پر از دلیل میکنند...


ادامه مطلب

این چند روز

نوشته شده توسط :خانم آ !
شنبه 15 تیر 1392-00:14

سلام دوستای مهربونم
اول از همه اینو بگم که افتخار میکنم که با شما دوست هستم... نمیدونید چقدر همدردیاتون برام دلگرمی بود
دلم میخواست همتون از نزدیک مال خودم بودین.... روی ماه همتون رو میبوسم... دوستتون دارم



ادامه مطلب

معرفی... (آخرین)

نوشته شده توسط :خانم آ !
یکشنبه 9 تیر 1392-09:29



لطفا هیچی نپرسین...هیچی نگین... خودتون میتونین حدس بزنین...

فقط میخوام بدونین من کی هستم

میخوام بدونین تا حالا با کی دوست بودین...


یه احمق... فقط همین

(میدونم بعضی هاتون همش با زبون بی زبونی میخواستین بهم بفهمونین... خودم نخواستم بفهمم... میدونم...)








اولین...

نوشته شده توسط :خانم آ !
پنجشنبه 21 دی 1391-18:42


از اکنون شروع میکنم. همین حالا.

همین حالا که می خواهم بجنگم برای انچه می خواهم.

می خواهم به دست بیاورم انچه میخواهم.

نگرانم نتوانم اما دلخوشم به مهربانی او. به استواریش. و به عشقی که به من دارد.

نباید پشت کنم در انتظار.

باید با چنگ و دندان حفظ کنم داراییم را.

درون پر از تلاطمم را.


از تو کمک می خواهم. ای وجود بی نهایت که درون را به من بخشیدی. همیشه از تو سپاسگذارم.






درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین نوشته ها:


دوستانم:


پیوندهای روزانه:


نویسنده:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox