تبلیغات
من و او - این چند روز
 

این چند روز

نوشته شده توسط :خانم آ !
جمعه 14 تیر 1392-23:14

سلام دوستای مهربونم
اول از همه اینو بگم که افتخار میکنم که با شما دوست هستم... نمیدونید چقدر همدردیاتون برام دلگرمی بود
دلم میخواست همتون از نزدیک مال خودم بودین.... روی ماه همتون رو میبوسم... دوستتون دارم


من یه سفر سه روزه رفتم با خانواده و الانم حالم عالیه عالیه...امیدوارم همینجوری بمونه...
طبق معمول طبیعت برام جای فکر به دور از انرژی های منفیه... و گرفتن یعالمه انرژی مثبت...

اگه بدونید اولین چیز توی این سفر چی بود که حالم رو جا آورد!!!!! شک نکنید که دوست شما یه دیوونه به تمام معناست!!
نردبان که میدونید چیه؟!!.. حالا فرض کنید یه نردبان خییییییییلی بزرگ رو به صورت خوابیده گذاشتن تا سرپایی و در حالت ایستاده از روش رد بشید!! حالا این نردبان رو کجا گذاشتند؟؟؟... بالای یه رودخونه بعنوان یه پل باریک و یه نفره برای رفتن از یه طرف رودخونه به طرف دیگه اش
در حالیکه بعضی جاها هم چندتا از نرده هاش کنده شده و باید قدمهاتون رو گنده تر بردارید... و اون زیر هم با فاصله نسبتا زیاد یه رودخونه با رنگ سبز و جریان تند و کوبیدن اب به سنگ ها!!

قبل از اینکه بریم اونجا خیلی توی خودم بودم در حد مرگ... همه متوجه شده بودن... مخصوصا بابای عزیزم که وقتی غصه منو میبینه به هر روشی میخواد آرومم کنه...
از دور پل چوبی روی رودخونه رو که دیدم چشام باز شد... یه لحظه به کله ام زد که میشه از اونجا رد شد؟؟؟ بعد پیش خودم گفتم نه دیوانگی محضه...
 بعد دیدم بعععععله!! اصلا بابام میخواد منو از اونجا رد کنه!!
گفتم بابا نگاه کن چند تا از پله هاش کنده شده و با دست اشاره میکردم به وسطهای پل... خیییییییلی نگران بودم... بابام میخندید!!... بازم با نگرانی اشاره میکردم و میگفتم نگااااااه کن اونجاش چجوریه؟؟!! بابام میگفت چیزی نییییییست!!... وقتی دیدم اطمینان داره شجاع شدم!!
یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید!!!!! آقا من از روی این پل رد شدم بابام پشت سرم... هر قدم که برمیداشتم زیر پام تکون تکون میخورد!!...
وقتی رسیدم به اون تیکه ها که نرده هاش کنده شده بود و باید قدم بزرگ برمیداشتم وایسادم... دیگه نمیتونستم تکون بخورم... یدفعه جیییییغ زدم!!... میگفتم بابا اینجاش نمیشه الان میفتم پاییییین...
بابام بازم میخندید گفت حواسم هست یه نفس بکش و سریع رد شو من مواظبتم...
اون وسط نه میشد بشینم و خودمو به پل بچسبونم... نه میشد حتی سرمو برگردونم به پشت سرم... نه جرات جلو رفتن داشتم... یدفعه تصمیم رو گرفتم همه انرژیمو جمع کردم و پامو گذاشتم جلو و اون تیکه وحشتناک رو هم رد شدم... رسیدم اونور رودخونه... برگشتنی خیلی برام آسونتر بود... اینقدر خوشم اومد که تا لحظه آخر خنده از روی لبم قطع نمیشد...
یبار بیاین همه با هم بریم!!!!!

فکر میکنم مشکلات هم مثل همون پل هستن... هرچند حلشون گاهی سخته ولی اگه ما بخوایم شدنیه.


توی ادامه مطلب تمام جزییات رو درباره محمد و اون اتفاق و ... نوشته بودم اما وقتی خواستم منتشر کنم همش پرید
با چه زحمتی نوشته بودم

اگه تونستم دوباره مینویسم


محدثه
سه شنبه 15 مرداد 1392 02:46
وقتی چشمانم را روی هم میگذارم

خواب مرا نمیبرد ، تو را می آورد ، از میان فرسنگها فاصله . . . !
پاسخ خانم آ ! : مرسی گلمممم...
چهارشنبه 19 تیر 1392 09:34
سلام ماه رمضان مبارک. آعزیز اون موقع که ماه رمضون نبود و سرحال بودی سالی یه بار مطلب میذاشتی الان که باید بیخیال بشیم
پاسخ خانم آ ! : سلام مرسی عزیزمممممم.
آره والا کلا بیخیال شید :))
اسمممممممم :)
m&m
دوشنبه 17 تیر 1392 19:51
قدم رنجه فرمودین خانوم
پاسخ خانم آ ! : قربون شمااا :)
نیلوی ابی
دوشنبه 17 تیر 1392 18:14
سلام عزیز ِمهربون
خوشحالم خوبی.
این درسته .
قدر باباییت رو بدون.
و بدون زندگی درست مثه همون پله...پستی بلندی داره اما یه روز تموم میشه ...پس سعی کنیم خوب و با قدرت تمومش کنیم :)
پاسخ خانم آ ! : سلام عزیزم...
مرسییییی
اوهووووووووووووووووووووووم :) خوب و با قدرت...
صحرا
دوشنبه 17 تیر 1392 15:08
شیطونک؟؟؟؟؟؟؟؟خوبن عسیسم مرسی
پاسخ خانم آ ! : بله پس چیییی!!
خداروشکر..
m&m
دوشنبه 17 تیر 1392 11:22
ازاده جونم؟؟؟ کجایی دختر؟؟
نیسی چن روزه نگرانت شدم
وبت واسم باز نمیشد
پاسخ خانم آ ! : همینجام عزیزمممم
نگران نباش گلم خوبم.
بوووووووووس
صحرا
دوشنبه 17 تیر 1392 10:45
چطوری خانوم گل؟؟؟؟؟؟اصن نیستیا
پاسخ خانم آ ! : هستم در خدمت شماااااا شیطونک :))
خانم ابری
دوشنبه 17 تیر 1392 09:07
باز كه تو غیبت زد..حالت خوبه عجیجم؟
پاسخ خانم آ ! : هستم عزیزم حالم خوووبه. . ممنون ابریه مهربونم
yas
دوشنبه 17 تیر 1392 07:39
ج بابای مهربونی خدا حفظش کنه برات
پاسخ خانم آ ! : مرسی یاسی جونمممممممم
زری
یکشنبه 16 تیر 1392 17:23
بنده بی صبرانه منتظرم ببینم چی شده
پاسخ خانم آ ! : باااوشه :)
بوووس
زری
یکشنبه 16 تیر 1392 17:22
سلام آ عزیزم.. خوبی خانومی؟
انقد دلم برات تنگ شده بود دختر کجا بودی تو؟ چرا یهو وبت اون شکلی شد؟ چرا همه پستاتو پاک کردی؟ چرا منو در جریان نمیذاری آخه؟ من نگرانم خب یعنی چی این چه وضعیه دختر
آ نمیدونی من چقدرررررررر اونجاهایی که اون پل رو توصیف کرده بودی چشمام گرد شد و از ترس اصلا لرزیدم به خودمتو واقعا شجاعی که از روش رد شدیمن بودم عمرا رد نمیشدم
پاسخ خانم آ ! : سلام زری جونممم. مرسی گلممممم
هیچی نشد فقط محمد تموم...

خب زورکی ردت میکردم زری مطمئن باش... منم جوگیر شدم :))
بهار
یکشنبه 16 تیر 1392 11:07
عزیزم... راست میگی مشکلات هم مثل همون پل می مونه . گاهی از دور ازشون واهمه داریم اما وقتی زدیم تو دل مشکل رفته رفته خودش حل میشه و مهمتر از همه اون حامی ای هست که حس می کنی محکم پشتته و بهت دل و جرات میده . یه حامی که واقعا قابل اعتماد باشه مثل بابای مهربون تو .
انشااله سایشون همیشه بالای سرت باشه .
+ آی عزیزم . هنوزم منتظرم بیای بگی چی شد ؟ من نبودم و شاید درست در جریان ماجرا نباشم . به همین خاطره که حرفی نمی زنم فعلا .
بازم می گم بیشتر مواظب خودت باش خانوم گل
پاسخ خانم آ ! : آره درستهههه... مرسی عزیزمممممممم:)
چشم میگم... بقیه هم چیز زیادتری نمیدونن هنوز نگفتم گلم
چشششم مراقبم...
یکشنبه 16 تیر 1392 09:45
خدا رو شکر که خوبی..بابا ایول به دختر شجاع
دمت گرم
پاسخ خانم آ ! : آره روی پسر شجاع رو کم کردم :)))
مرسی عزیزم.
اسم هم یادت رفت
میفا
یکشنبه 16 تیر 1392 08:55
شکر بهتری عزیزم مطمئن باش روز به روز بهتر میشی.
خانومی من فکر میکنم دیگه وقتشه که اصلا پیگیر ایشون نباشی. یعنی تصمیم درست اینه تو این سایت و اون سایت اصلا دنبالش نباش که چی کار داره میکنه. بعد از مدتی این کار عادتت میشه و اذیت میشی
مراقب خودت باش عزیزم
پاسخ خانم آ ! : اوهوم میفا حق با توه.
از بس اینور اونور سر زدم گیج شدم کلا...
از دیروز تصمیم گرفتم دیگه اینکارو نکنم... آ و قولشششش!!
مرسی گلم
bahar
یکشنبه 16 تیر 1392 08:44
بیبین من خودم کسی هستم که جدا شده و خوب درکت میکنم با paint یک برگه درست کن وبزار اول وبت و بنویس من به دستهای خدا خیره شدم معجزه کرد عجیب ارومت میکنه من هر وقت وبم باز میکنم این میبینم اگه خواستی ایمیلت بده برات میل کنم یعنی یک حس اروم
پاسخ خانم آ ! : مرسی بهارجونمممممم
اینقدر نقشه برا خودم دارم که نمیدونم چجوری به هر کدوم برسم!!! من ناامید نیستم عزیزم نگران نباااش
اون طرح رو هم حتما برام بفرست میخوام داشته باشم از دوست خوبم
تینا
شنبه 15 تیر 1392 21:09
وووووووووووووی چه جایی بوده
آفرین عزیزم دقییییییییقال مشکلات مثل اون پل هستن
بابا تو خودت یه پا مشاوری
پاسخ خانم آ ! : آره جای هیجان طلبها خالیییییی!
اوهوم.
ای بابا تیناااااا مسخره نکننننن :))
هدیه
شنبه 15 تیر 1392 19:17
عاشق ِ این دیوونه بازی هاتم
خوشم میاد مثل ِ خودم کله خرابی
وقتی داشتم می خوندم همونطور تصورم می کردم، یعنی کشته مرده ی تصورم شدم من خیلی هیجان انگیزناک بود
پاسخ خانم آ ! : آره هدیه جان هرچی دارم از این کله خرابی دارم!!!!!
بازم دلم میخواد اونجا برم نمیدونی چقده باحال بود :))
خانم لورا
شنبه 15 تیر 1392 15:50
وای چه باحال بده ها.دلم خواست
آ جان بی خیال محمد بشو.باشه؟
پاسخ خانم آ ! : اره خیلی باحال بود...
دارم همه سعی ام رو میکنم لورا :((
هی میخوام فکر نکنم ولی افکار ولم نمیکنن...
صنم
شنبه 15 تیر 1392 15:50
برا روحیه ات خیلی خوشحالم
پاسخ خانم آ ! : ممنونم مهربونممممم
ابری
شنبه 15 تیر 1392 15:29
دلیلش اینه که یه آدم مردد سرگردونه..خودشم نمی دونه چیو میخواد..کیو میخواد..تو رو خدا حواست باشه..بازیچه اون نشی..
قربونت برم..چقدر سخت بوده برات..
پاسخ خانم آ ! : آره فکر میکنم همینطوره... از همون موقعها که بی خیال و بی تفاوت شد باید میفهمیدم...
صحرا
شنبه 15 تیر 1392 15:25
نوووووووووچ حالا که اینطور شد حتمن باید بنویسی اگه نه قهرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ خانم آ ! : عزیزمی توووو
صحرا
شنبه 15 تیر 1392 15:01
بیخیال من ندونم بهتره میخوام فحش بدم دیگه کارو زندگی ندارم
پاسخ خانم آ ! : پس دیگه واجب شد دوباره بنویسم :))
خانم ابری
شنبه 15 تیر 1392 14:58
دیوونه خودمی تو!!
خوشحالم كه دوباره سرحال و سرزنده میبینمت..
ولی من هنوز نگرانتم..نكنه دوباره خامت كنه و باهاش آشتی كنی!!
پاسخ خانم آ ! : مرسی عزیزمممم
ابری اتفاقا داره یه امواجی میفرسته... نمیفهمم چرا؟؟؟
یه بار رفته بودیم بیرون یه دسته گل با چه زحمتی از انواع گل چیدم گفتم برای تو چیدمشون و همونجا عکس ازشون گرفتم و فرستادم براش بعدا.
حالا همون دسته گل رو توی یکی از سایتها بعنوان عکسش گذاشته...
چرا دست از سرم برنمیداره؟... نمیتونم درک کنم
آرتیستون
شنبه 15 تیر 1392 14:49
آخیش... خیالم راحت شد که حالت خوبه
زود بیا بنویس چی شده
باشه؟
پاسخ خانم آ ! : قربونت برم عزیزم مرسی

ووی بازم؟؟ بذار پس یکم نفس بکشم بعد دوباره مینویسم چشم
صحرا
شنبه 15 تیر 1392 14:39
وااااااااااااااای کجاش باحاله خیب پس بیخیال ننویس دیگه فقط خوشحال باش بسه
پاسخ خانم آ ! : ترسیدیااااا :))) خودم هم اولش همینو میگفتم ولی دیگه جوگیر شدم!!

الان که دیگه اصلا حال نوشتن ندارم :((
صحرا
شنبه 15 تیر 1392 14:30
این کارا چیه
ابجی چرا از اونجا رفتی خب من بودم سکته میزدم وااااااااای چقده خوبی که خوجالی الان انگار دنیا مال منه!باید بنویسیا زود تند سریع آ میخوام بوخونم
پاسخ خانم آ ! : صحرا خداییش حال کردی؟؟؟ خیییییییییلی باحال بود خیییییییلی خیییییییییییییییییییییلی خییییییییلی خییییییییییییییییلی :)))
نمیدونی دیشب تا ساعت 2 نصفه شب با چه بدبختی نوشتم همش پرید :(((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین نوشته ها:


دوستانم:


پیوندهای روزانه:


نویسنده:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox