تبلیغات
من و او - ارتباط ها
 

ارتباط ها

نوشته شده توسط :خانم آ !
شنبه 25 مرداد 1393-10:01

آقا منم یه چیزی بنویسم!

سلام علیکم
قبلا چند سال پیش یه پسری منو خیلی دوست داشت که من هیچ علاقه ای به اون نداشتم. یه آشنایی اولیه پیدا کرده بودیم و سریع میخاست خواستگاری بیاد.
توی اس ام اس بود که بهش گفتم من علاقه ای ندارم. و اونم آخرین جمله ای که به من گفت این بود که: همیشه همینطوره، آدم یکی رو دوست داره و اون کسی دیگه ای رو...

اون آدم یه ساله که ازدواج کرده. و کلی هم پیشرفت کرده و الان شده آدمی که به معیارهای من میخوره!!! بگذریم...

اون جمله ای که به من گفت بارها بعد از اون بهم ثابت شده.
یه مدت پیش با یه پسری اشنا شدم که با اینکه معیارهای منطقی(شغلی،مالی و ...) که من میخاستمو نداشت ولی به طرز عجیبی ازش خوشم میومد. اخلاق و شخصیتش به شدت منو مجذوب کرد.
وقتی دیدم ابراز علاقه میکنه با اینکه من تنهایی رو به دوستی بیخودی ترجیح میدم ولی منم همراهی کردم. البته نمیدونستم هدفش از ارتباط چیه و هیچ وقت خوشم نمیاد بپرسم.
از اون آدمهای به شدت پر انرژی با قدرت ارتباطی و جذبه بالا و فعال و کاری و درعین حال فوق العاده با ادب و متین. به هیچ وجه اندازه یک میلیمتر توی مدتی که با هم بودیم وارد مباحثی که اکثر پسرها میشن نشد و من اینننننننننقدر باهاش ارامش داشتم که نگو.
برای مسائل کوچیکم که گاهی پیش میومد پیگیری میکرد و یه همراه واقعی بود(بعد از همراه اول)
خلاصه یبار یه بحثی پیش اومد و من درباره طرز فکرم درباره خواستگار صحبت کردم و اون بهم گفت که اشتباه میکنی و یجورایی میخاست راهنماییم کنه چجوری با خاستگار صحبت کنم و رابطه برقرار کنم و اینا ...(چون میدونست که یه مدت قبلش یکی از همکارا خواستگاری کرد ازم)

که من اعصابم ریخت بهم!! من خودشو دوست داشتم ولی مثل اینکه اون نه. البته چیزی هم به روش نیاوردم... فقط توی دلم به هم ریختم.
فردای اون روز بهش گفتم که نمیخام ادامه بدم و تمومش کردم. اونم گفت اگه تو اینو میخای باشه...


و البته اینم بگم که بعد از محمد(قضیه ای که بخاطرش این وبلاگ رو شروع کرده بودم و بیشتر از یک ساله که تموم شده) من دیگه اصلا حوصله اشنایی و عشق و اینارو پیدا نکردم. و کسی که پیشنهادی برای ازدواج میداد رو بدون فکر رد کردم. حوصله دوستی هم نداشتم. ولی این پسر واقعا برام جذاب بود. بگذریم...

یکی دیگه از همکارا خواستگاری کرده و این از اون دسته ادمهاست که عاشق میشن و گفتن کلمه "نه" روشون بی تاثیره.
وقتی دیدم اینطوریه پیش خودم گفتم منکه همش دنبال عشق بودم چرا با کسی ازدواج نکنم که عاشق منه. من هم کم کم بهش علاقمند میشم.
قبول کردم که یه مدت با هم صحبت داشته باشیم. اون توی این یه مدت بقول خودش از استرس خوابش نمیبره ...از صبح تا شب داره یه ریز روی مخم کار میکنه و منم عین سنگ!! هیچ حسی بهش ندارم.
 گاهی به شدت دلم براش میسوزه... و گاهی هم شده داد زدم سرش که اینقدر به من فشار وارد نکن...
از اون دسته پسرهاست که قسمتی از زندگیشون هنره و اهل ساز و موسیقی و شعر و... هستند و میدونم دل نازکه.
خلاصه فعلا دارم با این طی میکنم... بهش گفتم من به احتمال 95 درصد جوابم منفیه... ولی میگه تو نمیخاد زود جواب بدی اگه خاستی بذار تا چند سال دیگه هم من منتظرت می مونم

اینجاست که میگن: من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری آن دیگری را ...

البته سر و کله محمد هم پیدا شده و اینم بعدا تعریف میکنم...



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین نوشته ها:


دوستانم:


پیوندهای روزانه:


نویسنده:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox